X
تبلیغات
رایتل

مقاله سرا

این وبلاگ حاوی مقاله های بسیار کاربردی میباشد امیدواریم نهایت استفاده از آنها را ببرید
پنج‌شنبه 10 اسفند 1391

مولوی

مولوی

 

در این تحقیق سعی بر آنست که افکار عقاید و شخصیت مولانا مورد بررسی قرار گیرد به همین خاطر به شرح کوتاهی از سرگذشت مولانا از آغاز عمو تا انجام می پردازیم و کوشش خود را در بررسی موارد ذکر شده          می گذاریم.

مولوی حدود 68 سال عمر کرد ولادتش در بلخ روز ششم ربیع الاول از سال 604 و وفاتش در قوینه از بلادروم پنجم ماه جمادی الآخر سنه 672 هجری قمری واقع شد همان سال که نابغه فلسفه و ریاضی خواجه نصیرالدین طوسی وفات یافت پدر مولوی سلطان الطماء شیخ بهاء الدین محمد ولد فرزند حسین بلخی از بزرگان علما و عرفای ممتاز عصر خود که ظاهراً نسبت خرقه تصوف به شیخ نجم الدین کبری متوفی 618 هـ . ق می رسانید.

آباء اجراء مولوی همه از مردم بلخ بودند که در آن روزگار یکی از کریسهای ایالت پهناور خراسان شمرده می شد. بهاءالدین ولد در حدود 616 هـ . ق که تازه آوازه هجوم مغولان ببلاد خوارزم بگوش می رسید با فرزندش مولوی که در آن تاریخ تقریباً 13 ساله بود و دیگر اعضای خانواده و جمعی از ندم و حشم بقصد زیارت بیت الله از بلخ سفر کرد.

معروف است که چون در اثنای آن سفر به نیشابور رسید بزیارت شیخ عطار رفت و شیخ عطار نسخه یی از مثنوی « اسرارنامه » خود را که منظومه عرفانی اخلاقی در بحر فرج مسدس محذوف مقصور1 حدود سه هزار سیصد بیت است و با این بیت آغاز میشود.

بنام آنکه جان را نوردین داد               خرد را در فراوانی یقین داد

هدیه کرد و به بهاء الدین ولد گفت « زود باشد که این پسر تو آتش در سوختگان عالم زند ». باری بهاءالدین ولد بعد از سفر مکه در توالی سال 617 هـ . ق گزارش به آسیای صغیر و کشور روم افتاد در آن تاریخ که سلطان علاء الدین --- سلجوقی آنجا سلطنت می کردو وزیری بلک فطرت و عارف مسلک و دانش دوست بنام معین الدین پروانه داشت که هم سلطان و هم وزیر دانشمندش هر دو گوهرشناس بودند و قدر آن مهمانان عزیز را بنکو می دانستند و بدین سبب در تنظیم و تکریم و تهیه وسایل آسودگی و رفاه حال ایشان دقیقه کوتاهی و اهمال ننمودند و  بهیمن خلق و صفا و خلوصم ضمیر ، ----- بلند پرواز را صبر کردند که با پروبال همت در فضایی وسیع تر و برتر از آسمانها بال گشاد وقاف تا قاف جان علم و معرفت را زیر پر گرفت و نردبان پایه مدارج کمال بشری را تا عنان آسمان و اوج عرش علیین پیمود.

نردبانهایی است پنهان در جهان

پایه پایه تا عنان آسمان

هر گره را نردبانی دیگرست

هر روش را آسمانی دیگر است

 

اتفاقاً در آن تاریخ اوضاع ایران و بخصوص نواحی بلخ و بخارا و خوارزم و دیگر بلاد ماوراء نهر و خراسان در اثر هجوم شوم مغولان خراب و آشفته و در هم شده و مخصوصاً شهر بلخ در همان سال 617 بسبب قتل عام و غارت آن طایفه وحشی خونخوار خالی از سکنه افتاده بود.

باری سن استقبال و پذیرایی گرم سلطان علاءالدین و وزیر دانشمندش که بعداً از ارادتمندان خاص مولانا شده است و خرابی اوضاع بلخ که وطن آبا و اجدادی بهاءالدین ولد و مولوی بود دست بهم داد و مجموع این احوال موجب اقامت بهاءالدین وخانواده او در حوالی قونیه گردید ،‌ در ابتدا مدتی در شهر لارنده که در حدود ده فرسنگی جنوب شرقی قونیه بوده است بودند آنگاه به عاصمه قونیه که در حدود 450 کیلومتری جنوب شرقی استانبول است و در آن تاریخ پایتخت سلاجقه روم بوده است منتقل گردیدند و بهاءالدین در سال 628 هـ . ق فوت کرد و در همان شهر به خاک سپرده شد.

سه شخصیت ممتاز مولوی

مولوی سه شخصیت ممتاز بود ،‌ مقصود سه شخصیت طولی است نه عرضی یعنی سه مرحله بزرگ علمی و عرفانی را که خود او از آنها به خامی و پختگی و سوختگی عبارت کرده است طی کرد تا با مدارج ممکن کمال بشری که  اولیای خاص خواست واصل گردید.

شخصیت اول با نخستین مرحله از مراحل علمی و عرفانی مولوی: خاندان مولوی و مهد تربیت و نشو و نمای او خاندان علمی و عرفانی بود مولوی از آغاز کودکی در خدمت پدر و بعد از آن در محضر مشایخ و استادان دیگر و مدتی نیز در دمشق که در آن روزگار مجمع اکابر علما و عرفا و زهاد و عباد بوده است بتحصیل علوم و معارف معمول زمان خود اشتغال داشت چندان که در موقع وفات پدرش که حدود بیست و پنج سال از عمر او می گذشت از علوم متداول زمان خود شامل ادبیات وقفه و اصول فقه و  تفسیر قرآن و قصص و تواریخ اسلامی و اصول عقاید و کلام و فلسفه و بالجمله در اکثر فنون عقلی و نقلی سرمایه کافی اندوخته و مخصوصاً در فقاهت بمرتبه اجتهاد و اهلیت فتوی رسیده بود این مرحله از عمر از کودکی تا بیست و پنج سالگی است شخصیت اول مولوی بود که در آن شخصیت فقیهی متشرع و حکیمی دانشمند و مستلزم بامور شرعی شمرده می شد و بقول خودش « سجاده نشین با وقاری بود » شخصیت دوم یا دومین مرحله از مراحل علمی و عرفانی مولوی: شخصیت دوم مولانا از بیست پنج سالگی است تا سی و نه سالگی مقارن سال 642 هـ . ق که ملاقات او با شمس الدین تبریزی اتفاق افتاده در آن مدت که حدود 14 سال می شد مولوی بتوسط سید برهان الدین ترمدی که از مدیران و اصحاب برگزیده پدرش سلطان العلماء بهاء الدین ولد بوده است داخل رشته تصرف و وادی سیر و سلوک گردید مدت نه سال در تحت تعلیم و تربیت مستقیم سید برهان الدین و بعد از وفات وی هم مدت پنج سال به تنهایی با نهایت شوق و علاقه مندی سرگرم ریاست و طی کردن مراحل سیروسلوک بود.

مولوی در همان احوال که  یافت و عبادت و پیمودن مراحل طریقت اشتغال داشت باز از تتبع و مطالعه کتب و تکمیل معلومات عقلی و نقلی غافل نمی نشست و بالجمله پندان در علم و عرفان پیش رفت که به مقام پیشوایی و رهبری سالکان و ارباب طریقت نیز رسید و روی هم رفته جامع علوم و معارف ظاهر و باطن گرید بطوری که هم فقها و هم علمای ظاهر از حوزه درس و مواعظ گرم و گیرای منبری او فیض می بردند و هم  طریقت و مستعدان معارف روانی باطنی از برکت دستگیری و ارشاد و تربیت های قولی و عملی او بهره مند می شدند ، شخصیت سوم یا سومین مرحله از مراحل علمی و عرفانی مولوی: شخصیت سوم مولانا از حدود 642 شروع می شود که به شمس الدین محمد تبریزی برخورد واثرصحبت وجذبه روحانی وی بلکی احوال وعقاید وی دگرگون شد بطوری که هردو شخصیت طریقی شریعتی او مبدل بحقیقت صرف گردید و بجایی که می گفت0

با دو عالم عشق را بیگانگی است
آزمودم عق دور اندیش را
زین خرد جاهل همی باید شدن

و اندر او هفتاد دو دیوانگی است
بعد از این دیوانه خواهم نویش را
دست در دیوانگی باید زدن

شخصیت سوم مولانا که صورت نمایی و فصلیت اخیر اوست از 39 سالگی تا 68 سالگی که پایان زندگانی اوست همچنان با نهایت گرمی و روز افزونی دوام و استمرار داشت و در جذبه عشق و شور حال بماقی از توحید رسید که بقول خودش از کفر و ایمان و قهر و لطف بالاتر بود.

انقلاب عمیق روانی مولانا

در حدود هفتصد سال پیش دیداری میان دو شخصیت صورت گرفت که یکی از آن دو از شهرت علمی و روحانی رسمی کاملاً برخوردار بوده و دیگری تا آن روز در پرده ابهام و گمنامی  شخصی که در آن موقع از شهرت چشمگیر برخوردار بوده است شخصی که در پرده ابهام بوده است شمس الدین تبریزی است که پس از دیدار با مولانا به عنوان عامل انقلاب عمیق روانی وی در طول تاریخ معارف هفتصد سال باید طرف ثبت گردید. این دیدار حادثه ای بس شگفت انگیز بود که بعدها دو مسئله بسیار با اهمیت را در روانشناسی مطرح می نماید.

مسئله یکم: اینست که چه عامل روانی است که موجب تحول بسیار عمیق در شخصیتی گشته است که پیش از آن دیدار تحول انگیز دارای من شکل یافته ای از منطق و فلسفه و فقه و اصول و ادبیات و اخلاق خاص بوده و پیش ازآن دیدار شکل من او به کلی دگرگون گشته صدها اصول و دقایق بنیادین معرفت بدون --- به منطق و روشهای حرفه ای معرفت از مغز و روان وی فوران می کند. طرز تفکرات مولانا پس از آن دیدار جریان خصی پیدا نموده.

مسئله دوم: که از نظر اهمیت روانی کمتر از مسئله اول نیست ، اینست که منابع معتبری که نتیجه دیدار مولانا را با شمس تبریزی در اختیار ما قرار می دهند و همچینین دو دیوان مثنوی و شمس نیز اثبات می کنند ، تسلیم شگفت انگیز مولانا به شمس تبریزی است ابن تسلیم در حدی است که مولانا واقعاً خود را در جاذبه شخصیت شمس می بازد و تا در صفر تقلیل می یابد.

با اینحالت تسلیم نمایی در برابر شمس ،‌ مغزی و روانی جوشان و خروشان و انقطاع ناپذیری با من های مستمر در درون مولانا به وجود آمده است که نظیرش در تاریخ یا وجود ندارد یا بطور قطع بسیار نادرست.

سیستم جهان بینی مولانا

با نظر به روش فکری مولانا که با یک هیجان فوق العاده روانی در آمیخته است و به طرو کلی با نظر به تنوع ابعاد و گسترش استعدادهای روانی یک مغز رشد یافته ، انتظار یک مکتب سیستماتیک فلسفی و جهان بینی کلی و همچنین یک نگرش علمی معمول و کاملاً بی مورد و بیهوده است ما در اینجا به پنج قلمرو فکری مولوی اشاره می کنیم:

1ـ قلمرو استان پردازی

و تمثیل و تشبیه و تنظیر ، که مهارت مولانا را در حد اعلائی از فعالیتهای مغزی نشان می دهد مولانا توجهی ندارد که آیا تمامی انسانها صحت دارد و صحیح است یا خیر و همچنین مولانا با آن تمثیلات و تشبیهات و تنظیرات نظری به واقعیتهای عینی همه عناصر آن امور ندارد زیرا او با تمام صراحت به نارسائی تمثیل برای اثبات یا توضیح و اعتراف نموده .

متحد نقشی ندارد این مرا
هم مثال ناقصی دست آورم

تا که مثلی و انمایم مرترا
تا ز حیرانی خرد را و اخرم

لذا این اعتراض به مولانا که او شاعرانه یا فانتزی فکر می کند کاملاً بیهوده است. او می کوشد تا بتواند موضوعات مقعول و اصول عالی و بنیادین جهان بینی و انسان شناسی و ندایایی را با مفاهیم محسوس و قابل فهم عموم مطرح کند.

هرچه می گویم به قدر فم تست                 مردم اندر حسرت فهم درست

و با این وصف همان تشبیهات و تمثیلات و دیگر فعالیتهای مغزی مولانا در استانهایی که می آورد و سمت اطلاعات عمومی قدرت فوق العاده در استنتاج اوتصرف اورا درمضامین داستانها بخوبی اثبات مینماید.

2- قلمرو بینشهای مولوی

دراین قلمرو و با اهمیت بایستی دو مسله جداگانه در نظر گرفت

مسله یکم: توجهات وآگاهی های علمی مولاناست0 جای تردیدی نیست که مولانا صدها مسائل علمی .

تحقیقی را مورد توجه قرار داده، حتی ابتکارهایی بسیار جالب را هم دارا بوده است، مانند مسائل مربوط به روانکاری وتضادهای درونی وبرونی و غیر ذالک.

مسئله دوم: مولانا برخی از مسائل غیر عهلمی را به عنوان قضایای علمی ثابت شده مطرح کرده است ، مانند چهارعنصر آب و آتش و خاک و باد که بعدها از نظر علمی مردود شناخته شد ـ نه تنها عناصر متجاوز از صداست بلکه اصلاً خود آن چهارموضوع عنصر نیستند.

3ـ قلمرو و بینشهای جهان بینی

الف) تردیدی نیست در اینکه جهان هستی به عنوان یک واقعیت برای مولانا مطرح شده است مباحث بسیار جدی و صریح وی در حرکت و تحول و تضاد حاکم در جهان و همچنین تعیین مسیر تکامل از جهادی تا آهنگ ارغنون هستی دلائل محکمی برای اثبات واقعیت جهان ا دیدگاه مولانا می باشد. نهایت امر اینست که وی اصرار دارد که اثبات واقعیتها را بر براز شدن و به فعلیت رسید ابعاد و استعدادهای آدمی ، مستند بدارد مولانا به جای کلمه استعداد کلماتی از قبیل چشم دل و عقل معقول به کار می برد.

ب) مولانا استدلال مستقیم به منتاهی بودن جهان ننمی آورد ولی معتقد است که جهان هرچه باشد ذره ای ناچیز در برابر عظمت خداوندی است مولانا می گوید این جهان هستی از و ابدیت ندارد اگر هم فرض کنیم که در مرز و کرانه ای برای این جهانپیدا نکردی ،‌باز باید این جهان را متنهای تلقی کنی زیرا هر چه باشد لذا و درک تو بر آ ناحاطه پیدا می کند و مشرف می شود زیرا کسی که می گوید جها ازلی و ابدی است ضمناً اعتراف قاطعانه دارد بر اینکه من جهان را با وصف از لبی و ابدی بودن در می یابم و درک می کنم پس ثابت می شود که ذات انسان احاطه بر جهان دارد و این فرض با نا متنهای بودن جهان سازگار نمی باشد مولانا در راز نیازی که با طبیعت می کند چنین مطرح می کند:

حق آن که دایگی کردی نخست
حق آن شد که تو را صاف آفرید
آنچنان معمور و باقی داشتت

تا نهال ما ز آب و خاک است
کرد چندان مشعله در تو پذید
تا که دهری از ازل پنداشتت

از طرف دیگر مولانا جریان قوانین را در جهان هستی مستند به استمرار حفاظت خداوندی از آنها می داند ( مطلبی که از آلبرت اینشتین معروف شده است که می گفت من خدا را به عنوان حافظ قوانین پذیرفته ام ) مولانا با این اعتقاد متناهی بودن جهان را اثبات می کند زیرا وقتی که قوانین هر لحظه از طرف خداوندی حفظ شود چون همه ذرات و پدیدهای جهان تبلور یافته قوانین است پس همه آنها در هر لحظه مستند به فیض جاری الهی است.

قرن ها بگذشت این قرن نویست
عدل آن عدل و فضل آن فضل هم

ماه آن ماه است آب آن آب نیست
گرچه مستبدل شد این قرن و اهم

قرن ها بر قرن ها رفت ای همام
شد مبدل آب این جو پند یار
پس بنایش نیست بر آب روان

وین معانی بر قرار و بردوام
عکس ماه عکس برقرار
بلکه بر افطار اوج آسمان

مقصود مولانا از افطار اوج آسمان فضا و کرات آسمانی نیست بلکه منظورش عامل فوق طبیعت مقول است که مثبت خداوندی می باشد.

ج) مولانا پیروی جهان هستی را از قوانین می پذیرد و نظم و ضابطه اجزاء و روابط جهان را مورد تأکید قرار دهد و از این دیدگاه مانند یک عالم عینی گرای ، با طبیعت روبه رو می شود. مولانا سیستم جهان هستی را باز می داند و با کمال اعتقاد صریح به قوانین جهان هستی ، آنها را معلول عوامل بالاتر می داند و از این راه معجزه و استجابت دعا را دو پدیده واقعی معرفی می کند ، نه ضد واقعیت.

4ـ قلمرو معرفتی

الف) جهان را نمی توان با هیچ سیستم ساخت ، مولانا همچنانکه سیستم جهان هستی را باز می داند ، عوامل و اشکلا معرفت را نیز محدود و غیر قابل بستن در چارچوبه های رایج دورانها و متفکران معمولی تلقی کند.

ب) معرفتهای جزئی و معرفتهای کلی: مولانا دو نوع اساسی ، معرفت را از یکدیگر تفکیک می کند معرفتهای جزئی و کلی معرفتهای جزئی رامحصول حواس و عقل نظری معمولی و معرفت کلی را نتیجه شهود و تزکیه نفس و تکامل روحی
می‌داند.

 

5ـ قلمرو عرفانی

الف) روش معرفتی مولانا در قلمرو عرفانی که پیش گرفته است ، فوق العاده جالب است زیرا او با نظریه مجموع آثاری که از خود به یادگار گذاشته است نه چیزی را از ابعاد و استعدادها و غرائز آدمی منفی ساخته است نه واقعیتی را از جهان عینی مولانا از ذرات عالم بسمانی گرفته تا مجموع عالم طبیعت را بعنوان واعیتی که وابسته به مبدا برین است ، می پذیرد و از ذرات تفکرات و خاطرات گرفته تا روح کل و عقل تصدیق می نماید و بدین ترتیب در روش عرفانی خود سمتی مخالف عرفانی منفی را انتخاب نموده و در آن حرکت می نماید.

مثلاً او غریزه جنسی و لذت اشباع آن را و همچنین نتیجه تواد و تناسل را که دارد منفی نمی سازد بلکه آن را نمودی از مثبت الهی تلقی کرده در مجرای قانون می پذیرد ولی اصرار می ورزد که پرستش لذت جنسی سقوط سیا در ابعداد و استعدادهای آدمی را به باد می آورد.

بنابراین ، معرفتهای مولوی همگی در مسیر عرفانی مثبت به کار می روند و همه معلوماتی را که از شناخت انسان و جهان بدست می آورد ، در استخدام یک معرفت عالیدرباره دریافت آهنگ ارغنون هستی که خود موجی از آن قرار خواهد گرفت در می آورد.

ب) شور عرفانی مولانا حال و هیجان زودگذر نسبت و نمی توان از حالات زودگذری که درو بدوهیجان به وجود می آیند محسوب نمود. او در یکی از ابیات ، این شورگرائی و هیجان طلبی را محکوم کرده می گوید: تو که از سلوک و عرفان جز حال و شور نمی خواهی ، در حقیقت تو حال پرستی نه خداپرست ، اصالت شور و هیجان مولانا وابسته به ریشه های عمیقی است که او درباره انسان و جهان بدست آورده است.

عرفان مولانا حرکت و تحول جهان و انسان را نه با ذوق ادبی محض بلکه مستند به ریشه های اساسی نظم عینی جهان موجودیت انسان ، مطرح می نماید.

تذاتلتهر نفس نر می شود نیاوما
عمر همچون جوی تو نو می رسد
آن زتیزی مستمر شکل آمده است
شاخ آتش را بجستانی به سان
این درازی مدت از تزی

بی خبر از نوشدن اند بقا
مستمری می نماید در جسد
چون شرر کش تیز جنبانی به دست
در نظر آتش نماید بس دراز
می نماید سرعت انگیزی صنع

مولانا در اینجا نمایش سکون جهان و انسان را در عین تحول و حرکت نشان می دهد که ما امروز این نمایش را به دائره پنکه متحرک تشبیه می کنیم. این یک نگرش واقع گرایانه درباره حرکت مولانا همچنانکه نگرش علمی نسبت به طبیعت دارد زمزمه روحانی هم درباره آن سر می دهد.

ج) جریان طبیعی دریافتهای عرفانی و معانی با عظمت در مغز مولانا یکی از شگفت انگیز ترین دریافتهای عرفانی مولانا که او را کم نظیر نشان می دهد اینست که مولانا در ابراز مطالب فوق العاده عرفانی ، حالت روانی کاملاً طبیعی از خود نشان می دهد بیان او در طرح مسائل عالی عرفانی و بلکه در اظهارعموم مسائل عالی جهان بینی ، به نحویست که گویی یک ریاضیدان عالی مقام 4=2×2 را مطرح می کند.

مولانا و ایده ئولوژی و جهان بینی اسلامی

آیا ایده ئولوژی و جهان بینی اسلامی سیستم معرفتی مولانا را محدود ساخته است و شکل خاصی به آن داده است؟

اگر مقصود از ایدئولوژی و جهان بینی اسلامی آن ساخته و پرداخته های افکار عامیانه ای ست که بمشابه کفهایی در محیطهای نادان بروز می کند و یا آن دقایق منع شده است که ببخبران از اسلام مانند بعضی از مستشرقین و عالم نماهای حرفه ای بعنوان ایده ئولوژی و جهان بینی اسلامی آن ساخته و پرداخته های افکار عامیانه ای است که بمثابه کفهایی در محیطهای نادان بروز می کند و یا آن دقایق منع شده است که ببخبران از اسلام مانند بعضی از مستشرقین و عالم نماهای حرفه ای بعنوان ایده ئولوژی و جهان بینی اسلامی مطرح کرده اند نه تنها مولوی بالاتر از چنین اسلام است و اگر منظور آن اسلام است که با دستورات اکید قرآنی و حکمت عقل که خود منابع اسلامی در نهایت درجه آن را مورد تأکید و تأیید قرارداده است سیستم معرفت و جهان بینی را باز معرفی نموده و به فعلیت رسیدن انواع ابعاد جهان بینی و واقع یابی را یک ضرورت انسانی مطرح نموده و ایده ئوژی خود را بر روی انسان محوری از دو بعد مادی و معنوی بنیان گذاری کرده نه تنها مولوی آن اقیانوس متلاطم و ژرفا را به تکاپوی نامحدود در عالم هستی و اداره کرده است ، بلکه می تواند مغزها و روان هایی را که آمادگی دارند ، به تکاپویی وسیع تروعمین تر از مولانا تحریک نماید.

دیدار تاریخی شمس تبریزی و مولانا چنانکه به طرو اختصار اشاره کردیم دگرگونی کاملاً اساسی در درون مولانا به وجود آورده و او را به جهان بینی عمیق و گسترده از ابعاد مختلف هستی و اداره می نماید. در هر صورت نمی توان تردیدی داشت در اینکه وی از ایده ئولژی اسلام تجاوز ننموده ، با اعتقاد راسخ و قدم ثابت در این ایده ئولوژی به حرکت خود ادامه داده است. روشن ترین دلیل پای بندی جدی موانا به اسلام استناد و تکیه فراوان وی بر آیات قرآنی و احادیث است که مخصوصاً در کتاب مثنوی دیده می شود.

آنچه که تحول روانی مولانا در ایده ئولوژی اسلامی اش بوجود آورده است دو موضوع است:

الف) مولانا پس از آن دگرگونی اساسی یقنی کرده است که اعمال و عبادت مذهبی مطلوب ذاتی و حرفه ای نبوده ، بلکه مقصود درون و چشیدن طعم و تکامل و حرکت در مسیر کمال و دریافت ارتباط شدید انسانها با یکدیگر و اتحاد آنان در مشیت الهی است.

ب) تفسیر و توجیه خاص بعضی از اصول ایده ئولوژی اسلامی که در روش معرفتی مولانا مشاهده می شود ، مانند مفهوم رهبر و مربی که گاهی در کلمات مولانا بعنوان قطب و شیخ و پیر باصطلاح متصوفه نمودار می گردد. با مسائل مربوط به ارتباط خدا با جهان هستی و غیر ذالک مولانا در اینگونه مسائل با ایمان و کوشش فراوان در صدد اثبات آن است که تفسیر و توجیه او درباره موضوعات ایده ئولوژیکی بهترین راه شناسایی اسلام است.

آیا جهان بینی مولانا معلول سیستم اجتماعی دوران خود بوده است؟

متفکرانی که بروز دانشها و عقاید و جهان بینی ها را مستند به سیستم اجتماعی و محیطی دوران بروز عقاید می داند به این سئوال پاسخ مثبت می دهند. اما در مورد مولانا از شهرت علمی وج هان بینی عرفانی در دوران خود برخوردار بوده است ولی مجموع عناصر و واحدهای شخصیت او برای توده جمعیتها و همچنین برای علمای حرفه ای آن دوران قابل هضم نبوده و شخصیت او را پیچیده تلقی می نموده.

و مولوی به صراحت می گوید:

همین بگو که ناطقه جو می کند                     تا به قرنی بعد ما آبی رسید

ملاحظه می شود که مولانا اطمینان دارد که مردم جامعه آن دوران گوته های او را نمی فهمند در عین حال امیدوار است که آیندگان مطالب او را درک خواهند کرد لذا تسلیت به خود داده ، می گوید حال که نفس نا حلقه ( یا مغز و روان ) قدرت کند بوی معارف را دارد ، بکوش ، اگر امروز هم نفهمند آیندگان خواهند فهمید.

مولانا از فقر علمی و فلسفی و عرفانی دوران خود می نالد می گوید: چه کنم که نمی توان انسانهائی را پیدا کنم که واقعیت را در اختیار آنان بگذارم.

با لب دمساز من گر جفتی
هرچه می گویم به قدر فهم تست

همچونی من گفتنی ها گفتنی
مردم اندر حسرت فهم درست

و به --- معدودی از عرفا ماندد حسام الدین چالپی ، مردم متوسط مانند معین الدین پروانه که به مولانا ارادت می ورزیدند نه به جهت فهم کامل مطالب مولانا بوده است ، بلکه آنان به دو قیات و طنز و تشبیهات زیبا و داستانهای جالب و سد شکنی هایی که در آثار مولانا بهوفور پیدا می شد. علاقه شدید دانستند و چنانکه می دانیم شخصیت جهان بینی و علمی و عرفانی و دینی مولانا پس از ملاقات با شمس تبریزی به کلی دگرگونی شده بدون اینکه کمترین تحولی در سیستم دوران حیات وی به وجود آماده باشد یک عالم فقیه و اصولی و مفسر و منطقی کلاسیک بیک معنویست طوفانی و عارف و بالکتبک دان و روان شناس چند بعدی دگرگون شده ابیات مولانا درباره این انقلاب اساسی در مثنوی و دیوان شمس بسیار فراوان است.

آیا مولانا ایدئولوژی خود را محو ساختن اقتدار اعراب به کار برده است؟

شواهد بسیاری در مثنوی وجود دارد که بخوبی اثبات می کند که مولانا انسان را به طور کلی در دیدگاه خود قرارداده از تبعیض نژادی مطابق دستورات اسلامی بکلی مبداء و متنفر بوده است. آنچه برای مولانا مطرح است چه عرب و چه غیر عرب ، خواه سفید و خواه سیاه ، آنچه که می توان در آثار مولانا بدون استثنا دیده است که مولانا زورگوئی و اعمال قدرت بر ناتوان و سلطه بوئیهای خود خواهانه را به شدت محکوم می سازد ، خواه از خلفای عرب و خواه از سلاطین غیر عرب و ما هیچگونه دلیلی برای اثبات حساسیت مولانا درباره خصوص خلفای اعراب نداریم و اگر مولانا درباره خلفای اعراب اظهار بدبینین و آنانرا طرد نماید با نظر به روش دو خلافت عباتسی و اموی بوده که ایده ئولوژی اسلامی را وسیله اقتدار و سلطه جوئی خود خواهانه قرار داده بودند.

مولانا و سیستم حکومت

با نظر به اینکه مولانا به استثنای بعضی از موضوعات اسلامی که تفسیر و توجیه شخصی درباره آنها ابراز می کند و معتقد است که واقعیت اسلام درباره آن موضوعات همان طور است که او تفسیر می کند. از ایده ئولوژی اسلامی تجاوز نکرده یا تمام جدیت و علاقه قلبی از این ایده ئولوژی دفاع می کند و چنانکه مشهود است در حدود دو ثلث آیات قرآنی را در مثنوی ، تفسیر و مورد استشهاد و استدلال مدعهای خود قرار داده است که تقریباً در 2200 مورد نور یا جمله ای از آن را با سراحت آورده است و در حدود 500 حدیث را نیز صریحاً در مثنوی مطرح نموده است. بهمین جهت حکیم معروف حاج ملا هادی سبزواری در توصیف مثنوی آن را به عنوان کتاب تفسیری از قرآن یاد می کند بدین ترتیب نظریه مولانا درباره سیستم حکومت ، مطابق ایده ئولوژی اسلامی بوده و حکومت را پاطخ گوی هر دو بعد مادی و معنوی انسان می داند. به عبارت دیگر حکومت در اسلام چنانکه ملتزم به تنظیم و اجرای حقوق حیات طبیعی انسانهاست همان طور به تنظیم و اجرای حقوق جان های تکامل بوی آدمیان نیز موظف میباشد لذا کمترین انحراف حاکم به پرستش مال و مقام که جنبه تربیت روحی اجتماع را مختل بسازد از شایستگی حاکمیت در جامعه اسامی ساقط می گردد و ادامه حکومت چنین افراد در صورت ناتوانی جامعه از داشتن حاکم شایسته حاکمت در جامعه اسلامی ساقط می رگدد و ادامه حکومت چنین افراد در صورت ناتوانی جامعه از داشتن حاکم شایسته ، ضرورتی نفرت انگیز برای حفظ طبیعی مردم می باشند ، نه حکومت اسلامی مولانا در تفسیر حاکمیت علی ابن ابیطالب (ع) چنین می گوید.

آنکه او تن را بدینسان پی کند
زان به ظاهر کوشد اندر جاه و حکم
تابیا را یدلبهر تن جامه ای
تا امیری را دهد جان دگر

حرص میری و خلافت کن کند
تا امیران را نماید راه حکم
تا نویسد او بهر هر کس نامه ای
تا دهد نخل خلافت را ثمر

در این قسمت به نظر و عقیده مولویدر مورد پادشاهان می پردازیم:

1-        پادشاهان همان باب صفیر ( در کوچک بیت المقدس ) هستند که موسی ( ع) برای خمیدن قامت جباران بنی اسرائیل ساخته و دستور داد که از آن در وارد شوند و خود را بشکنند و توبه کنند. بدانجهت که اهل دنیا و خود خواهان و مال پرستان از سجده به مقام کبریائی خداوند امتناع می ورزند و از تکامل گریزانند نتیجه این عملشان بهوجود آمدن پادشاهان است که می روند و به آنان سجده می کنند و مولانا دوزخ را در ابدیت به سلاطین خود کامه در این دنیا تشبیه می کند.

2-        خداوند مشتی گوشت و استخوان بنام پادشاهان را در نتیجه اعراض اهل دنیا از حق و حقیقت ، باب صغیر ساخته که با نضوع و سجده به آنان کیفر اعمال خود را ببینند.

3-        محراب عبادت این دنیا پرستان سر گین دانه هایی است که نام آنها را پادشاه و امیر و پهلوان گذاشته اند.

4-        این دنیا پرستان لایق حضور در بارگاه الهی و در کشش ؟؟؟؟؟ نیستند آنان صورت نی هستند ولی نیشکر نیستند.

5-        اهل دنیا که دنیا را می پرستند ، مردم پست و رذل اند که به آن پادشاهان و قدرتمندان سگ صفت ذضوع می کنند.

6-        اگر این پادشاهان و قدرتمندان ، واقعاً خوی انسانی داشتند نمی گذاشتند کسی بر آنان سجده کند.

هرکه را مردم سجودی می کنند                    زهر مادر جان او می آکنند

ملک و سلطنت و قدرت هیچ عاطفه ای واصل را نمی شناسد وناصبت اساسی اش اینست که نخست هرچه و هرکه را در برابر خود ببیند می درد و می سوزاند پس به دریدن و سوزاندن خود مشغول می شود.

این توضیحات به وضوح نشان می دهد که مولوی با سلطنت مطلقه بسیار مخالف بوده است. البته در صورتی که اعمال آنها مطابق منطق واقعی حیات نباشد.

و حال زمامدار مورد دفاع مولانا.

1ـ از خواص الله       

2ـ هم دارای ملک دنیا هم ملک دین باشد مانند دین احمدی(ع)

3ـ کارش مستندبه الهام خداوندی     

4ـ از شهوت و حرص و هوا پاک و منزه

5ـ خوی خداوندی داشته باشد           

6ـ چنان ظلم و ستم را ریشه کن کند که از هیچ کس ناله و آهی بر نیاید و یا رب یارب مردم به آسمانها نرود.

آداب و رسوم اخلاقی و اجتماعی

مباحث اخلاقی و آداب رسوم اجتماعی در گفته های مولوی با سایر گویندگان تفاوت و اختلافات بسیار دارد گفته های اخلاقی مولوی عموماً با تشبیهات تازه بدیع و انتقالات متنوع و پاشنی مطالب لطیف عرفانی و فلسفی تؤام شده است و بدین سبب است که اشعار مثنوی در مناق و مشرب اهل حال مزه و حالت دیگر دارد که نظیر آن را در منظومه های مشابه اخلاقی و عرانی کمتر میتوان یافت.

 


پاداش و پاد افراه

مکانات و مجازات یا پاداش و پاد افراه اعمال و احوال بشر مولوی می گوید هر عملی اعم از این که خوب باشد یا بد مجازات و مکافات دارد و هر چه به ما می رسد نتیجه اعمال ماست.

گرچه دیوار افکند سایه دراز
این جهان کوه است فعل ما ندا
گریه و فزه غم و شادی دل

بازگردد سوی او آن سایه باز
سوی ما آید نداها را صدا
هر یکی را معدنی دان منتقل

این بیت نشانگر این است که هرچه بر سر انسان می آید از نیک بر همه نتایج و موالید اعمال خود اوست.

راست و دروغ

مولوی می گوید راستی موجب  و آرامش است و دل انسان بدروغ نمی آرامد. ست آخر هم دروغ آشکار است. عمده مایه سخن مولوی در این باره حدیث شریف است. دَعَ ما یُرییکَ اِلی مالا یرییک فان اصدق صما نینته و الکذب ریبه.

دل نیا را امدز گفتار دروغ
در حدیث راست آرام دل است

ز آب و روغن هیچ نفر و زد فروغ
راستیها دانه دام دل است

مولوی در بیان این که دروغ بخورد روح انسانی نمی رود و عاقبت معلوم خواهد شد تشبیهی تازه دارد که در ادبیات فراسی بی سابقه است.

کذب چون  باشد و دل چون دهان
تا در او باشد زبانی می زند

نگردد در دهان هر گر نمان
تا بدانش از دهان بیرون کند

مولوی در یک جا تحقیق می کند که دروغ از راست تولید می شود برای اینکه می خواهد مثل راست رواج و تأثیر داشته باشد و بعبارت دیگر دروغ از برکت راست جلوه می کند مثل میوه تلخ که از برکت میوه شیرین آب می خورد دروغ و راست شامل قول و فصل یا گفتار و کردار هر دو می شود کسی که بدروغ دعوی هنرمند می کند باعث و انگیزه اش جز این نیست که میخواهد خود را بجای هنرمند راستین واقعی قلمداد کرده باشد؛ کسی که دورغ می گوید می خواهد دروغ او مانند راست جلوه کند و مؤثر واقع شود پس درست آمد که دروغ از راست تولید می شود.

کی دروغ قیمت آرد بی زر است              در دو عالم هر دروغ از راست خاست

فضیلت خاموشی و آفت زبان

مولوی در فضیلت خاموشی و آفات زبان نکته هایی دقیق لطیف دارد از این قبیل که می گوید خاموش دخل است و سخن گفتن خرج

این سخن در سینه دخل مغز ماست
چون ببامدر زبان شد خرج مغز
عالمی را یک سخن ویران کند

در خموشی مغز جان را صونماست
خرج کم کن تا بماند مغز نفر
رو بهان ختنه را شیران کند

مولوی زبان و دهان را به سنگ و آهن و آتش  گیره تشبیه میکند که ان را در محل تاریک و پنبه زار برافروخته باشند پیداست که شعله و لهیب آتش چون در پنبه زا را افتد چه نتایج شوم ببار می آورد.

خوی نکو

اگر بخواهیم همه موضوعات اخلاقی و اجتماعی مثنوی را نقل و تشریح کنیم « مثنوی هفتاد من کاغذ شود » عجالته تصریغی را که مولوی از خوی نکو به طور کلی نموده است ناتمه ابن مبحث قرار می دهیم و به همین اندازه اکننا می کنیم.

درگذرا از فضل و از جستی و فن
من ندیدم در جهان جست و جو

کار ، خدمت دارد و خلق حسن
هیچ اهمیت به از خوی نکو

عقاید مذهبی

درباره مذهب و عقیده مولوی گفته اند که سن حنفی مذهب اشعری مسلک بود هر چند خانواده و پدران مولوی ظاهراً سنی حنفی بوده اند و خود نیز در دامن این مذهب موروثی پرورش یافته و در روزگار جوانی و ایام طالب علمی فقه حنفی را مخصوصاً ندب خوانده و ندب فراگرفته بود ولیکن بعد از آنکه در تحصیل فنون فقه و اصول نائل آمد آنچه را که بر حسب استنباط خود با موازین شرعی موافق تر می ابمد آن رامی پذیرفت خواه مطابق فق حنفی بوده یا شیعه امامی.

مقام توحید حالی و عرفانی مولوی

مولوی در مقام توحید الهی و عرفان ربانی بمقامی محدود عالمی نا محدود رسیده بود که می گفت:

بحر را حد است و اندازه بدان
پیش بی حد آنچه محدودست لاست

شیخ و نور شیخ را نبود کران
کل شی غیر وجه الله فناست

 

مولوی خود هم شیخ بود هم نور شیخ و بدین سبب در عالمی بی کران و فضایی بی انتها سیر می کند. و وسعت عمق فکر مولوی را از اینجا قیاص می توان کرد. می گوید که آن چه گفته ام در خود عقل عوام گفته ام و باقی سخن را نهفته ام. انطلاف را که حوصله دریاها و اقیانوسها نیز بگرد وسعت قطره یی از دریای پهناور و افکار و اندیشه های مولوی نمی رسد. آری مولوی بمقامی از عرفان و فناء در وجود حق و هستی مطلق رسیده بود که کفر ایمان هر دو دربان او بدند.

اختلاف مذاهب

مولوی اختلاف مذاهب را ناشی از اختلاف در دید و نظرگاه طوایف بشر می داند.

از نظر گاه است ای مغز وجود             اختلاف مؤمن و گیر و یهود

و در این باره در کی موضوع بدانسان اختلاف آن گروه تمثیل می کند که فیل را ندیده بودند و کورکورانه در شب تاریک دست به اندام او می سودند و هر کدام پیش خود آن را بچیزی مانند می کردند. مولوی جدال و کشمکش و تزاحم و تصادف افراد بشر را با یکدیگر به برخورد کشتیها و زورقها بیکدیگر که سبب تصادفش تبرکی چشمها باشد تشبیه می کند. مولوی در عین اینکه اختلا مذاهب را سبب اختلاف دید و نظرگاه می داند ، می گوید کلی مذاهب حق نسبت و همه هم باطل نسبت پس باطل شمردن و حق شمردن همه مذاهب نادانی و احمقی است وی می گوید مذهب حق در میان مذاهب مانند شب ور است که در شبها مورد شک و تردید واقع شده است و مولوی بهترین راه خلاصی از تردید در مذاهب را دستگیری و راهنمایی پیران راه آزموده و برگزیدگان حق می داند.

پیر را بگزین که بی پیر این سفر
چشم روشن کن زخاک اولیا

هست بس پر آفت و خوف و خطر
تا ببینی ز ابتدا تا انتها

کیفیت وضو

در دفتر سوم مثنوی در داستان ربودن عقاب موزه حضرت رسول اکرم را در آن هنگام که میخواست وضو بگیرد کیفیت وضوی او را موافق طریقه یی که ما بین اهل سنت و بماعت معمول است وصف می کند باین قرار که می گوید هر دو پا را نسبت:

خواست آبی وضو را تازه کرد
هر دو پا نست به موزه کرد رای

دست روشست اوزان آب سرد
موزه را بر بود یک موزه ربای

عقاید و افکرا کلامی و فلسفی مولوی مقصود از مسائل کلامی و فلسفی مطالبی است که مربوط بفلسفه و علم کلام یعنی علم اصول و عقاید می شود.

مسأله جیر و اختیار و قضاء قدر

مولوی بر خلاف بسیاری از شاعران که قائل به جبر شده اند طریقه اختیار را برگزیده است و نه به طریق تفویض مطلق و اختیار مطلق بلکه بر اساس سیره و مذهب خود به حالتی ما بین جبر و تفویض مطلق شده است همان طور که شیعه امامی معتقدند مولوی در رد شبهه جبر می گوید که شا بر کسی پیش خود تصور کند که در واقع جبر است؛ اما بشر علم به جبر ندارد و آنچه از اختیار فهم می کند تو هم و پندار است که هیچ واقعیت ندارد مولی این شبهه را جواب می دهد با این که انسان در وقت بیماری و گرفتاری مخصوصاً هنگامی که نزدیک شدن اجل محتوم را حس می کند خود به خود به یاد خدا می افتد و حالت توبه و استغفار به وی دست می دهد در این حالت زشتی گناهان بشر پیش چشم او می آید و از خدا طلب آمرزش می کند پس حادث شدن این حالت خود دلیل بر این است که انسان در کمون روح و نهانگاه ضمیر خود احساس اختیار می کند و همین اختیار است که در وقت بیماری و گرفتاری خود را نشان می دهد.

ور تو گویی غافل است از جبر او
هست این خوش جواب ارشنوی
آن زمان که می شوی بیمار تو
می نماید بر تو زشتی گنه
عهد پیمان می کنی که بعد از این

ما حق پنهان شد ایزد ابر او
بگذری از کفر و برد بن بگروی
می کنی از جرم استغفار تو
می کنی نسبت که با آیم بره
جز که طاعت نبودم کاری گزین

دلایل مولوی در اثبات اختیار و ابطال

مولوی در بیان اثبات اختیار و ابطال جبر بیشتر به چند دلیل تکیه می کند.

دلیل وجدانی که بشر خود به خود اختیار در خود احساس می کند.

اختیاری هست در مانا پدید          چون رو مطلب رید آید در مزیو

دلیل تردید در امور یعنی همین حالت تردید در انسان که فلان کار را انجام بدهم یا ندهم دلیل است بر این که برای خود اختیار احساس می کند.

این که فردا این کنم یا آن کنم               خود دلیل اختیار است ای حسنم

موجد این استدلال آن ست که هرگز انسان در امور غیر ممکن و خارج از طاقتش حالت تردید ندارد مثلاً هرگز فکر نمی کند که کوه منیگن را با یک دست از جا برکند.

1-        تفاوت واضح و آشکار ما بین حرکت دست مرتفش که مر رعشه دارد و بی اختیار دست او می لرزد ، با حرکت دست کاتب که خود قلم بدست گرفته و می نویسد.

دست کان لرزان بود از ارتفاش
هر دو جنسش آفریده حق شناس

و آن که دستی را تولرزانی زجاش
لیک نتوان کرد این با آن قیاس

2-                   حالت ندامت و پشیمانی که بعد از اطفال زشت قبیح بر مادست می دهد دلیل اختیار است

و ان پشیمانیکه خوردی از بدی           ز اختیار خویش گشتی مهندی

3-                   پیدا شدن حالت خشم و کینه و غضب

خشم در تو شد بیان اختیار                   تا نگو بی جبر یا نه اعتزار

اختیار بشر مخلوق اختیار خالق است

مولوی در این مسئله که بشر ذاتاً فاعل مختار خلق شده و این اختیار را خالق با و عطا کرده است بیانی شیرین دارد.

اختیارش اختیار ما کند
اختیارش اختیارت حس کرد

امر شد بر اختیاری مستند
اختیراش چون سواری زیر کرد

و بعد می گرید همین قدر که گفتی فعل من فعل خداست ضمناً برای خود اختیار اثبات کرده ای زیرا فصل را به خود نسبت داده ایی و همین امر را نیز می توان یکی از دلایل اثبات اختیار شمرد.

معاد

مولوی بمسأله معاد و قیامت و ثواب و عقاب آخرت سخت معتقد است چندانکه آن را از اصول مسلم اعتقادات مذهبی و مسلکی او باید شمرد. در حدیث شریف نبوی است که مردمان در خوابند ، چون بمیرند بیدار شوند. مولانا از همان گفتار نبوی الهام می گیرد و حیات و دنیا و آخرت را رهایی از تنگنای زهدان می داند.

این جهان را چون رحم دیدم کنون
همچنین دنیا که حلم نائم است
تا بر آید ناگهان صبح اجل
هرچه تو در خواب بینی نیک و بد

چون در این آتش بدیدم این سکون
خقته پندارد که ابن خود قائم است
وارهد از ظلمت ظن و دغل
روز محشو یک بیک پیدا شود

 

عقیده مولوی و گروهی کثیر از متکلمان و ارباب مذاهب حکمای الهی ابن است که روح آدمی پس از مفارقت از تن بمعالم کشف و عیان می رسد و همه چیز بر وی پیدا و آشکار می شود ، حتی اسراری که در نهانانه ضمیر خود او پوشیده است در قیامت چنان بر وی ظاهر می گردد که او حیرت می کند و جای انکار برای او نمی ماند.

مولوی در دفتر ششم مثنوی داستانی نقل می کند که از این قرار است « قسمت که پس از مرگ به خواب پایمرد می آید »

خواجه گفت ای پایمرد با نمک
لیک پاسخ دادنم فرمان نبود
ما پو واقف گشته ایم از چون پند

آنچه می گفتی شنیدم یک بیک
بی اشارت لب نتانستم گشود
مهر بر لبهای ما بنهاده اند

عقاید عرفانی

حواس پنهانی اسنان غیر از حواس دهگانه ظاهر

مولوی به نظر و شمود عرفانی معتقد است که در وجود انسان حواس پنهانی وجود دارد غیر از حواس ظاهر و این حواس بسیار نفیس تر و عزیزتر و شریف تر از حواس خمسه ظاهر و خمسه باطن است.

توضیحاً هم ششم در ردیف پنج حس پنهان است.

پنج حسی است جز این پنج حس     آن پوزد سرخ و این حسها چون مس

هفت وادی سیرسلوک

این هفت وادی را هفت شهر عشق نیز می گویند که در شعر منسوب مولانا آمده است

هفت شهر عشق را عطار کشت           ما هنوز اندر خم یک

و این هفت واید چنین است:

1ـ وادی طلب

2ـ عشق

3ـ معرفت

4ـ استفنا

5ـ توحید

6ـ حیرت

7ـ فنا

اصطلاح مولودی در اطوار و مراتب نفسانی

مولوی در این باره اصطلاحی دارد باین قرار که از مرحله طبیعت و جسم محسوس آدمی شروع می کند که بقصیده او و محققان فلاسفه بشرح پرتو و سایه ضعیف دل بعضی لطیفه روح انسانی است.

جسم سایه سایه سایه دل است              جسم کی اندر خور پایه دل است

و چون از مرحله تن که پوشش ظاهری آدمی است کذشیتم اولین مرتبه باطن نفسانی مقام جان و روح است و بالاتر و لطیف تر وصافی تر از آن عقل است و برتر از عقل روح وحی است. از مرتبه روح وحی تا مقام فناء فی الله و اتصال به حق نیز مدارجی فاصله است که مولوی آن را در بعضی مواضع بتصریح مانند « پایه پایه نا ملاقات خدا » گفته است.

هرکه را افزون خبر بانش فزون

مولوی حقیقت نفس و جان و دل آدمی را دانش و بیش می داند بعضی معتقد است که روح و جان چیزی غیر از علم و معرفت و آگاهی و هوشیاری نیست پس هر کسی که دانش و آگاهی او بیشتر باشد جان و روح او بیشتر است بدین سبب ما بین افراد تفاوت کلی در نفوس و ارواح باشد تا برسد بمرحله انسان کامل و رسولان و اولیاء خدا که عقل کلی و نفس کلی اند و از دیگر افراد بشر از این جهت مستثنی و ممتازند که طبقه مشخص و صیف اعلای نوع انسانند و دارای روح جان و نفس دیگر علاوه بر روح آدمی اند و مرتبت و منزلت این طایفه از ملایکه نیز برتر و عالی تر است.

جان نباشد جز خبر در آزمون
جان ما از جان حیوان بیشتر

هر که را افزون خبر جانش فزون
از چه ز آنرو که فزون دارد خبر

 

خود شناسی از هر علمی شاسته تر و گرانبهاتر است

در حدیث شریف نبوی و در کلام حضرت علی نیز روایت شده است « من عرفه نفسه فقر عرف ربه » یعنی هر که خود را شناخت پروردگار خود را شناخت مولوی بهمین حدیث اشاره می کند:

بهر این پیغمبر آن شرح را ساخت         کانکه خود بشاخت یزدان را شناخت

مولوی می گوید: هیچ یک از علوم و معارف بشری ارزش و اهمیت شایستگی معرفت نفس و خودشناسی را ندارد وی می گوید بزرگترین عقده یی که بشر در کار دنیا و آخرت خود دارد همین است که خود را بشناسد و راه سعادت و شقاوت را تشخیص بوده و پیش خود معلوم کند که در واقع سعید است یا شقی ، نیک بخت است یا بدبخت از اصحبا یمین است یا از اصحاب شمال اما عقده های دیگر علمی و مذهبی که ما بدان پیچیده ایم همچون گره سخت است که بر کیسه تهی زده باشند اصل و پایه همان خود شناسی است.

درگشاد عقده ها گشتی تو پیر
عقده ها بگشاده گیر ای منتهی
عقده یی کان بر گلوی ما سخت است

عقده چند دگر بگشاده گیر
عقده سخت است بر کیسی تهی
که بدانی خسی یا نیک بخت

 

وجود انسانی شاهکار خلقت است

وجود انسانی شاهکار خلقت است ، تا آنجا که قلمرو ادراک و حدود آگاهی بشر است ، جهانی بزرگتر و پر عجابب تر از خود بشر وجود ندارد ، در خلقت عالم موجودی عظیم تر از انسان نسبت ، انسان اشرف مخلوقات است ، علت غائی موجودات است یعنی سراسر عالم موجود از فلکی وعنصری و علوی همه مقدمه وجود و طلیعه و پیش در آمد خلقت بشر است و هر چند وجود او بحسب ظاهر فرع و واپس موجودات دیگر می نماید او در واقع اصل و منظور اصلی خلقت است و دیگر موجودات همه فرع و تابع او خلقث شده اند همانطور که میوه درخت در ظاهر فرع و در واقع اصل درخت است جهان هستی راسر تا پا عالم کبیر و انسان را تنهایی عالم صغیر می گویند باین معنی که هر چه در عالم است نمونه و نمودرش در وجود انسان نیز هست. آن قدر آثار عجیب شگرف که در روح انسان مندرج است در هیچ مخلوقی وجود ندارد چیزی که هست اکثر افراد بشر قدر خود را نمی دانند و مقام و منزلت آدمی را نمی شناسند و بدین سبب حیات و روباش آنها در درجه منزلت حیوانات و ستوران و چهارپایان باقی می ماند. آنچه درباره عظمت خلقت انسان گفته شده شمه یی از عقاید مولوی است.

پس بصورت آدمی فرع جهان
ظاهرش را پنیه یی آرد بچرخ

در صفت اصل جهان این را بدان
باطنش باشد محیط هفت چراغ

 

سایه رهبر به است از ذکر حق

مولوی سایه رهبر و ضل عنایت و تربیت استاد را بز ذکر حق تفضیل می نهد همانطور که عقل را بر طاعت و بعادت و عبادت نماز روزه فیلت داده اندوی مقتضد است که عبادتها و طاعتهای ظاهر همه پوست فرع است و اصل مغزهمانا تسلیم و عبادت استاد است.

سایه رهبر به است از ذکر حق
چشم بینا بهتر از سیصد عطا
پس ذکر گفت آن رسول خوش بماند

یک قناعت به که صدلوت و طبق
چشم بشناسد گهر را از حصا
ذره یی غصلت به ازصوم و نماز

البته مولانا شرط اصلی در این نوع از سیروسلوک را در این می داند که خود را تسلیم رهبر کرده و به اطاعت و بندگی محض بپردازند و با شیخ به هیچ وجه ستیزگی و مقابله و خود رایی نکنند و گفته های او را همچون وحی بدانند و هرچه از استاد می بیند که بر خلاف عقاید و افکار آنها بوده بر روی اعتراض و خرده گیری نکنند و هرچه می فرماید هرچند برخلاف عقیدت و کیش آنها بنماید بدان عمل کنند « بمی سجاد رنگین کن گرت پی مغان گوید » بلکه بدر جتی از ارادت و سن عقیدت در حق شیخ برسند که در وی مطلقاً عیب نبینند و هرچه از او دیدند به خیر مطلحت بشناسند و چون سالک باین درجه از تسلیم و انقیاد رسید ، راه وصول به مقصدش کوتاه می شود و هرچه زودتر و سالم تر سر منزل مقصود می رسد.

چون گرفتی پیرهن تسلیم شو
صبر کن بر کار ضفری بی نفاق
گرچه کشتی بشکند تو دم مزن

همچو موسی زیر کلم خضر رو
تا نگوید خضر و « هذا فراق »
گرچه طفلی را کشد تو مو مکن

خلاصه این که مولوی می گوید طاعت و عادتها و ریاضتها همه قشر و پوست است ، و ایمان و تسلیم پیش حق و حقیقت و اطلاعات خضر و راهبر مغز و اصل مقصود است.

حبل الله

در اصطلاح مولوی ترک خودخواهی و کف نفس از هوی و هوس و آزاد شدن از تعلقات شهوانی و چنگ زدن به دستاویز حب المتین و لایت یعنی تسلیم شدن و اتصال روحانی به انبیا و اولیا و مشایخ هدایت که بمقتضی لطف و رحمت الهی در هر عصر زمان موجودند و رشته این فیض به امتداد شهورود هو پیوسته است و تا قیام قیامت هیچ گاه قطع نخواهد شد یعنی فصل و کرم الهی چنان مقدر فرموده است.

مولوی می گوید که پیامبران و برگزیدگان الهی در باطن از جنس روح و ملک اند ، یعنی هرچند بصورت جسمانی اند بمعنی همچون فرشتگان در عالم روح زندگی می کنند.

انبیا چون جنس رو ضد و ملک                  مرملک را جذب کردند از فلک

اما در ظاهر بصورت بشر جسمانی خلق شده اند تا بمقتضی جاذبه جنسیت ،‌ جامعه بشری را هدایت و اصلاح کنند.

مولوی و معراج

مولوی در این باره به افکار معراج جسمانی و عروج سماوات نمی پرداخته اما اعتقادش این بوده است که اهمیت و عظمت امر معراج از جهت عروج در آسمانها نیست بلکه تمام شرف و فضیلت در قرب الهی است و در این امر آسمان و زمین و بالا و پائین و صعود و هبوط تفاوت ندارد.

هرجا که دلبر بود خود همنشینی
گفت که پیغمبر معراج مرا
آن من بچرخ و آن و شیب
قرب نه بالا پستی بستن است
نیست را چه جای الای است و زیر

فوق گردون است نی زیر زمین
نسبت بر معراج یونس اجتیا
زاتکه قرب حق برو نست قرب حق هستی رستن است
نیست رانی زود و نه دور و نه دیر

 

 

موسیقی دان و رقص و سماع مولوی

بطوری که در شرح احوال مولوی نوشته اند و از آثار منظوم وی خاصه غزلیات آتشین دیوان کبیر وی که یکپارچه نغمات موسیقی پروجد حال است ، استنباط می وشد ، وی در فن موسیقی و ضرب اصول و الحان وقوف کامل داشته و خود او ساز رباب را بسیار خوش و استادانه می زده است.

و زنهای نادر و باصطلاح عروض « اوزان نا مطبوع » غزلیاتش که اکثر از نوع ترانه و شعر و دیگر « ضربی آهنگی » است دلیلی بارز بر همان روح آشنایی وی با اصول و فن موسیقی است که ابن قبیل اشعار را اکثر در حالت جذبه و انقطاع و شور و عشق و رص و سماع و دست افشانی و پای کوبی و چرخیدن با آهنگ نغمه ساز ضر و آواز « ی » و « رباب » می ساخته است. نکته اینجاست که حدوث ان احوال در مولانا بعد از آن اتفاق افتاد که سالیان دراز بعضی از آغاز عمر تا نزدیک چهل سالگی در طی مراحل شریعت و طریقت رنجها برده و مخصوصاً در سیروسلوک نصوف مدت چهارده سال متوالی در زهد و ریاضت امتحانهای سخت و مضابق خطرناک گذرانده بود و بالجمله جمیع مراتب و مقامات ظاهر و باطن را با قوم صدق و خلوص رفته تا توانسته بسر منزل مقصود برسد و بعد از وصول به آن درجه از کمال است که مولانا را حالت دست افشانی و پای کوبی و شور و ساز و آواز دست داد.


وحشت مرگ و رستاخیز

بشر گرفتار تعلقات جسمانی است اگر احیاناً حالی و مجالی دست داد که از این غوغا برکنار نشست و بخیال خود فراغتی یافت نخستین دشمنی که بر سر او می تازد وحشت مرگ و هرا من و تنگنای گور است که همچون بوف شوم بر خانه او می نشیند و بر سراپای وجودش سایه وصل انگیز می افکند ، آه که از مرگ پاره نسبت و اجل خواه و ناخواه در کمین ماست.

دریفا که بی ماسبی روزگار
بس آید بهار و وزد بادها

بروید گل و بشکند نو بهار
که ما رفته باشیم از یادها

مولانا جلال الدین بلخی در سال 672 وفات یافت.

بروز مرگ چو تابوت من روان باشد
برای من مگری و مگو دریغ ، دریغ
جنازه ام چو بینی مگو فراغ ، فراغ
مرا بگور سپردی مگو وداع ، وداع
فروشدن چو بدیدی بر آمدن بنگر
کدام دانه فرو رفت در زمین که فرست

گمان مبرکه مرا درد این جهان باشد
بدام ریو درافتی دریغ آن باشد
مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد
که گور پرده جمعین جنان باشد
غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد
چرا به دانه انسانت ابن گمان باشد



1 . نوعی شعر است.

نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)