X
تبلیغات
رایتل

مقاله سرا

این وبلاگ حاوی مقاله های بسیار کاربردی میباشد امیدواریم نهایت استفاده از آنها را ببرید
پنج‌شنبه 10 اسفند 1391

فردوسی


فردوسی
استاد بزرگ بی بدیل حکیم ابوالقاسم منصوربن حسن فردوسی طوسی ، شاعر بزرگ حماسه سرای ایران و یکی از شاعران مشهور عالم و ستارة درخشندة آسمان ادبیات فارسی و از مفاخر نامبردار ملت ایرانست ، و بسبب همین عظمت مقام و مرتبت سرگذشت او مانند دیگر بزرگان دنیای قدیم با افسانه ها و روایات مختلف در آمیخته است . مولد او قریة باژ از قراء ناحیة طابران ( یا : طبران ) طوس متولد شده بود یعنی همانجا که امروز آرامگاه اوست ، و او در آن ده در حدود سال 329 -  330 هجری ، در خانواده یی از طبقة دهقانان چشم بجهان هستی گشود .
چنانکه می دانیم « دهقانان » یک طبقه از مالکان بودند که در دورة ساسانیان ( و چهار پنج قرن اول از عهد اسلامی ) در ایران زندگی می کرده ویکی از طبقات اجتماعی فاصل میان طبقة کشاورزان و اشراف درجة اول را تشکیل می داده و صاحب نوعی از «اشرافیت ارضی» بوده اند . زندگانی این دسته در کاخهایی که د راراضی خود داشتند می گذشت و بوسیلة «روستائیان» از آن اراضی بهره برداری می نموده و در جمع آوری مالیات اراضی با دولت ساسانی و سپس در عهد اسلام با دولت اسلامی همکاری داشته اند و تا حدود حملة مغول بتدریج بر اثر فتنه ها و آشوبها و تضییقات گوناگون از بین رفتند . اینان در حفظ نژاد و نسب و تاریخ و رعایت آداب و رسوم ملی تعصب و سختگیری خاص می کردند و بهمین سبب است که هر وقت در دورة اسلامی کسی را «دهقان نژاد» بدانند مقصود صحت نژاد ایرانی اوست و نیز بهمین دلیل است که در متون فارسی قرون پیش از مغول « دهقان » بمعنی ایرانی و مقابل «ترک» و «تازی» نیز استعمال می شد .
فردوسی از چنین طبقة اجتماعی ایران و بهمین روی از تاریخ ایران آ‎گاه بود ، بایران عشق می ورزید ، بذکر افتخارات ملی علاقه و از سرگذشت نیاکان خویش آگهی داشت . وی از خاندانی صاحب مکنت و ضیاع وعقار بود و بقول نظامی عروضی صاحب چهار مقاله در دیه باژ « شوکتی تمام داشت و بدخل آن ضیاع از امثال خود بی نیاز بود » ولی این بی نیازیش پایدار نماند زیرا او همة سودهای مادی خود را بکناری نهاد و وقتی تاریخ میهن خود و افتخارات گذشته آنرا در خطر نیستی و فراموشی یافت هم خود را باحیاء تاریخ گذشته مصروف داشت و از بلاغت و فصاحت معجزه آسای خود در این راه یاری گرفت ، از تهیدستی نیندیشید ، سی سال رنج برد ، و بهیچروی ، حتی در مرگ پسرش ، از ادامة کار باز نایستاد ، تا شاهنامه را با همة رونق و جلا و شکوه و جلالش ، جاودانه برای ایرانی که می خواست جاودانی باشد ، باقی نهاد « که رحمت بر آن تربت پاک باد » .
فردوسی ظاهراً در اوان دقیقی ( حدود 367 -  369 هـ . ) بنظم داستانهای منفردی از میان داستانهای قدیم ایرانی سرگرم بود ، مثل داستان « بیژن و گرازان » ، که بعدها آنها را در شاهنامة خود گنجانید ، و گویا این کاررا حتی در عین نظم شاهنامة ابومنصوری یا بعد از آن نیز ادامه می داد و داستانهای منفرد دیگری را مانند اخبار رستم ، داستان رستم و سهراب ، داستان اکوان دیو ، داستانهای مأخوذ از سرگذشت بهرام گور ، جداگانه بنظم در می آورد ، اما تاریخ نظم این داستانها مشخص نیست و تنها بعضی از آنها دارای تاریخ نسبه روشن و آشکاریست مثلاً داستان سیاوش در حدود سال 387 هـ . سروده شده و نظم داستان نخجیر کردن رستم با پهلونان در شکارگاه افراسیاب در 389 شروع شد .
آغاز نظم شاهنامه : اما نظم شاهنامه ، یعنی شاهنامه یی که در سال 346 هجری بامر ابومنصور محمدبن عبدالرزاق سپهسالار خراسان فراهم آمده بود ، دنبالة اقدام دقیقی شاعرست در همین مورد . پیش ازین گفتیم که دقیقی بعد از سال 365 که سال جلوس نوح بن منصور سامانی بود ، بامر او شروع بنظم شاهنامة ابومنصوری کرد ولی هنوز بیش از هزار بیت آنرا بیت آنرا بنظم در نیاورده بود که بدست بنده یی کشته شد .
بعد از شهرت کاردقیقی در دهة دوم از نیمة دوم قرن چهارم و رسیدن آوازة آن و نسخه یی از نظم او بفردوسی ، استاد طوس بر آن شد که کار شاعر جوان دربار سامانی را بپایان برد . ولی مأخذی را که دقیقی در دست داشت مالک نبود و می بایست چندی در جست و جوی آن بگذراند . اتفاق را یکی ازدوستان او درین کار با وی یاوری کرد و نسخه یی از شاهنامة منثور ابو منصوری را بدو داد و فردوسی از آن هنگام بنظم شاهنامه دست یازید ، بدین قصد که کتاب مدون و مرتبی از داستانها و تاریخ کهن ترتیب دهد .
تاریخ این واقعه یعنی شروع بنظم شاهنامه صریحاً معلوم نیست ولی با استفاده از قرائن متعددی که از شاهنامه مستفاد می گردد و انطباق آنها بر وقایع تاریخی ، می توان آغاز نظم شاهنامة ابومنصوری را بوسیلة استاد طوس سال 370 -  371 هجری معلوم کرد .
این کار بزرگ ، خلاف آنچه تذکره نویسان و افسانه سازان جعل کرده اند ، بامر هیچیک از سلاطین ، خواه سامانی و خواه غزنوی ، انجام نگرفت بلکه استاد طوس بصرافت طبع ، بدین مجاهدت عظیم دست زد و در آغاز کار فقط از یاوری دوستان خود و یکی از مقتدرین ایرانی نژاد محلی در طوس بهره مند شد که نمی دانیم که بود ولی چنانکه فردوسی خود می گوید او دیر نماند و بعد ازو مردی دیگر ، هم از متمکنان و بزرگان محلی طوس ، بنام « حیی» یا «حسین» بن قتیبه شاعر را زیر بال رعایت گرفت و در امور مادی ، حتی پرداخت خراج سالانه ، یاوری نمود ، و مردی دیگر بنام « علی دیلمی » هم در ینگونه یاوریها شرکت داشت . اما اینان همه از یاوران و دوستان و بزرگان محلی طوس یا ناحیة طابران بودند و هیچیک پادشاه و سلطان نام آوری نبود .
تذکره نویسان در شرح فردوسی نوشته اند که او بتشویق سلطان محمود بنظم شاهنامه پرداخت و علت این اشتباه آنست که نام محمود در نسخ موجود شاهنامه ، که دومین نسخة شاهنامة فردوسی است ، توسط خود شاعر گنجانیده شده ، چنانکه بموقع خواهیم گفت ، و نسخة اول شاهنامه که منحصر بود بمنظوم ساختن متن شاهنامة ابومنصوری ، موقعی آغاز شده بود که هنوز 19 سال از عمر دولت سامانی باقی بود و اگر فردوسی تقدیم منظومة خود را بپادشاهی لازم می شمرد ناگزیر بدرگاه آل سامان ، که خریدار اینگونه آثار بودند ، روی می نمود و بهرحال نمی توانست در آن تاریخ بدرگاه سلطانی که هنوز روی کار نیامده بود بشتابد . محمود ترکزاد غزنوی نه تنها در ایجاد شاهنامة استاد طوس تأثیری نداشت بلکه تنها کار او قصد قتل گویندة آن ، بگناه دوست داشتن نژاد ایرانی و اعتقاد به تشیع ، بوده است و بس .
اتمام اولین نسخة شاهنامه : گفتیم که فردوسی ، مدتی پیش از بدست آوردن نسخة شاهنامة منثور ابومنصور محمد بن عبدالرزاق طوسی ، در دوران جوانی و پیش از چهل سالگی ، سرگرم نظم بعضی از داستانهای قهرمانی بود تا بنابر شرحی که گذشت در حدود سال 370 -  371 هجری نسخة شاهنامة منثور ابومنصوری را بیاری یکی از دوستان طوسی خود بدست آورد و بنظم آن همت گماشت ، و پس از سیزده یا چهارده سال ، در سال 384 یعنی ده سال پیش از آشنایی با دربار محمود غزنوی ، آنرا بپایان رسانید . تاریخ مذکور در پاره یی از نسخ قدیم شاهنامه دیده می شود مثلاً در یک نسخه از شاهنامة موجود در موزة بریتانیا در لندن تاریخ ختم آن چنین است :
سرآمـــد   کنـــون   قصــة   یزدگرد                             بماه سفند ارمذ روز ارد
ز هجرت سه صد سال و هشتاد و چار                           بنام جهـان داور کردگـار    

 و در یک نسخة دیگر از کتابخانة شهر استرازبورگ (فرانسه) تاریخ ختم کتاب بدینگونه است :

گذشته از آن سال سیصد شمار                           برو بر فزون بود هشتاد و چار

و در ترجمه یی که فتح بن علی بنداری اصفهانی بحدود سال 620 -  624 از شاهنامه بعربی ترتیب داد ، باز تاریخ ختم شاهنامه سال 384  است .

مقایسة ترجمة البنداری با شاهنامة معمول این نکته را بر ما روشن می کند که بسیاری از مطالب موجود در شاهنامه های متداول در آن ترجمه موجود نیست و ازینجا دریافته می شود که نسخة مورد استفادة البنداری کوتاهتر و مختصرتر بود . علت آنست که فردوسی ، نخستین بار که شاهنامه را بنظم در می آورد ، از شاهنامة ابومنصوری استفاده کرد یعنی از کتابی که خیلی از داستانهای اضافی که فردوسی از مآخذ دیگر بدست آورده بود ، در آن وجود نداشت ، درست مثل کتاب غرر اخبار ملوک الفرس ثعالبی که مأخذ اساسی آن هم همان شاهنامة ابو منصوری بود .

ختم دومین نسخة شاهنامه : دومین نسخة شاهنامه محصول تجدید نظر چندین سالة فردوسی در منظومة خود و افزایش مطالبی بر آن از مآخذ دیگر مخصوصاً از اخبار رستم تألیف « آزادسرو » نامی است که در اواخر قرن سوم و اوایل قرن چهارم هجری می زیسته است . در حالی که این افزایشها بر نخستین نسخة شاهنامه صورت می گرفت ، موضوع آشنایی شاعر با عمال محمود غزنوی و دربار آن پادشاه جهانجوی هم بپیش آمد . حصول این آشنایی مقارن بود با شصت و پنج یا شصت و شش سالگی شاعر یعنی سال 394 یا 395 و ده سال بعد از ختم نسخة اول شاهنامة منظوم ، و گویا که این ارتباط بوسیلة ابوالعباس اسفراینی نخستین وزیر محمود ( عزل و حبس او در سال 401 اتفاق افتاد ) و برادر سلطان یعنی نصربن ناصر الدین سبکتکین ( م 412 هـ ) اتفاق افتاده باشد . تا این تاریخ یعنی تا سال 394 -  395 هجری ، نخستین نسخة منظوم شاهنامه شهرت بسیار یافته بود و طالبان از آن نسخه ها برداشتند و با آنکه پدید آورندة آن شاهکار به پیری گراییده بود و تهیدستی بر او نهیب می زد ، هیچیک از بزرگان و آزادگان با دانش که از منظومة زیبایش بهره مند می شدند در اندیشة پاداشی برای آن آزاده مرد بزرگوار نبودند در حالی که او نیازمند یاری آنان بود و می گفت :

چو بگذشت سال از برم شصت و پنج

 

فزون کردم اندیشة درد و رنج

بتاریخ شاهان نیاز آمدم

 

به پیش اختر دیرساز آمدم

بزرگان و با دانش آزادگان

 

نبشتند یکسر سخن رایگان

نشسته نظاره من از دورشان

 

تو گفتی بدم پیش مزدورشان

جز احسنت ازیشان نبد بهره ام

 

بکفت اندر احسنتشان زهره ام

سر بدره های کهن بسته شد

 

وز آن بند روشن دلم خسته شد

 

در چنین حالی بود که دلالان تبلیغاتی محمود ترکزاد باندیشة‌ استفاده از شهرت دهقان زادة بزرگوار طوس افتادند و او را به صلات جزیل محمود ، که برای گستردن نام و آوازة خود بشاعران می داد ، امیدوار کردند و بر آن داشتند که شاهنامة خود را که تا آن هنگام بنام هیچکس نبود باسم او درآورد . او نیز پذیرفت و بدین ترتیب یکی از ظلمهای فراموش ناشدنی تاریخ انجام یافت . فردوسی باز  بتجدید نظر و ترتیب و تنظیم نهایی شاهنامه و افزودن داستانهای نوسروده بر آن و گنجانیدن مدح محمود غزنوی در موارد مختلفی از آن پرداخت و نسخة دوم شاهنامه در سال 400 -  401 هجری آمادة تقدیم بدستگاه ریاست و سلطنت محمودی شد و فردوسی از ارتکاب این اشتباه آن دید که می بایست !

اختلاف با محمود و فرار از غزنین : پس از ختم شاهنامه چنانکه نظامی عروضی گفته است علی دیلمی آنرا در هفت مجلد نوشت و فردوسی آنرا از طوس بغزنین برد و بمحمود تقدیم کرد و خلاف انتظاری که داشت محل توجه و محبت پادشاه غزنین قرار نگرفت و با آنکه بنابر روایات مختلف پادشاه غزنوی تعهد کرده بود که در برابر هر بیت یک دینار بدو دهد بجای دینار درهم داد و این کار مایة خشم دهقان بزرگ منش طوس گشت چنانکه بنابر همان روایات همة دراهم محمود را بحمامی و فقّاعی بخشید ! علل اختلاف فردوسی و محمود بسیار است و مهمترین آنها اختلاف نظر آن دو بر سر مسائل سیاسی و نژادی و دینی است . فردوس مانند همة ایرانیان اصیل آن روزگار بسیاست نژادی که پیش ازین شرح داده ایم معتقد بود و این معنی از نامة رستم فرخ زاد که در پایان این مقال نقل خواهد شد بنیکی بر می آید . علاوه بر این او در شاهنامه بارها بر ترکان تاخته بود و حال آنکه محمود ترک زاده بود و سرداران و حاجبان او همه ترکان بودند و او و فرزندانش فقط با «تاجیکان» بپارسی سخن می گفتند و با این احوال طبعاً تحمل دشنامهای فردوسی بآباء و اجداد او برایش دشوار بود . بدتر از همة اینها فردوسی شیعی بود و مانند همة شیعیان در اصول دین به معتزلیان نزدیکی داشت و بالاتر از اینها مشرب فلسفی او هم از جای جای شاهنامه آشکارست . اما محمود دشمن هر شیعی و کشنده و بر دارکنندة هر معتزلی و هر فلسفی مشرب بود . او سنی متعصب و کرّامی خشک خام اندیشی بود و فقط با خام اندیشانی که برگرد او زبان به تأیید اعمالش در خراسان و ری و هندوستان می گشودند سر سازگاری داشت نه با آزاده مرد درست اندیشة آزاد فکری چون فردوسی که از پشت آزادگان و بزرگان آمده بود . بهرحال فردوسی ناگهان حربة تکفیر را بالای سر خود دید و تهدید شد که بجرم الحاد در زیر پای پیلان ساییده خواهد شد . پس ناگزیر از دام بلا گریخت و از غزنین به هرات رفت و باسمعیل ورّاق پدر ازرقی شاعر پناه برد و شش ماه در خانة آن آزاده مرد پنهان بود تا طالبان محمود بطوس رسیدند و بازگشتند و چون فردوسی ایمن شد از هرات بطوس و از آنجا بطبرستان نزد پادشاه شیعی مذهب باوندی آن دیار بنام « سپهبد شهریار» رفت و بدو گفت که در این شاهنامه همه سخن از نیاکان بزرگ تو می رود ، بگذار تا آنرا بنام تو کنم . لیکن او که از بیم تیغ محمود لرزان بود بدین کار تن در نداد . از فردوسی خواهش کرد تا صد بیت هجونامة محمود را که بر آغاز شاهنامه افزوده و در آن بعلل عهد شکنی «پرستارزادة» غزنوی اشاره کرده بود ، بصد هزار درهم بدو واگذارد تا بآب بشوید . فردوسی نیز چنین کرد اما آن هجونامه خلاف آنچه برخی پنداشته اند بتمامی از میان نرفت زیرا بعید نیست که فردوسی آن را پیش از رفتن بطبرستان منتشر کرده بوده باشد.

بعد ازین حوادث فردوسی از طبرستان بخراسان بازگشت و آخرین سالهای نومیدی و ناکامی خود را بتجدید نظرهای نهایی در شاهنامه و بعضی افزایشها بر ابیات آن گذرانید تا بسال 411 هجری در زادگاه خود « باژ » درگذشت و در باغی که ملک او بود مدفون گردید . همانجا که اکنون مزار اوست .

بفردوسی غیر از شاهنامه چند بیتی از قطعه و غزل وامثال آنها و نیز منظومة یوسف و زلیخا ببحر متقارب که بطبع نیز رسیده است نسبت داده شده است و این منظومة اخیر مسلماً از فردوسی نیست و دلایل بطلان این انتساب در اصل این کتاب بتفصیل آمده است. همینقدر باید بدانیم که منظومة مذکور را یکی از درباریان طغانشاه بن الب ارسلان سلجوقی چندین سال بعد از مرگ فردوسی در هرات ساخته و بآن پادشاه زاده تقدیم کرده است .

و اما شاهنامة فردوسی متضمن تاریخ داستانی ایرانست . ریشه های روایات آن از اوستا خصوصاً از یشتها و یسناها آغاز شد و با روایات دینی و تاریخی دوره های اشکانی و ساسانی تکامل یافته بدورة اسلامی کشید و سپس از نیمة دوم قرن سوم در شاهنامه های منثور و رمانهای قهرمانی تدوین شده بدوران حیات فردوسی رسید و برای آنکه اصالت روایات فردوسی را در شاهنامة او بشناسیم باید بقسمت نثر از همین دوره خاصه آنجا که از شاهنامه های منثور و از روایات قهرمانی و ملی مکتوب سخن گفته ایم مراجعه شود .

شاهنامه چه از حیث حفظ روایات کهن ملی و چه از لحاظ تأثیر شدید آن در نگاهبانی زبان پارسی دری بزرگترین سرمایة فرهنگ ملی ماست و بیهوده نیست که آنرا قرآن عجم نام نهاده اند . اندیشه ها و اندرزها وحکمتهای نیاکان ما و راه و رسم آنان در دفاع از آب و خاک خود و جانفشانیشان در محافظت مرزهای ایران از دشمنان و مهاجمان همه در این اثر عظیم اعجاب انگیز ، که مقرون بفصاحتی معجزه آمیزست ، درج شده و اجتماع این صفات آنرا بدرجه یی رسانیده است که محققان جهان در ردیف بزرگترین حماسه های ملی جهانش در آورده اند .

دربارة این اثر جاودانی تحقیقات و مطالعات متعددی بزبان فارسی و بسیاری از زبانهای زندة عالم شده و چندین ترجمه از آن بزبانهای مختلف از عربی و ترکی گرفته تا زبانهای اروپایی ترتیب یافته است .

زبان فردوسی در بیان افکار مختلف ساده و روان و درهمان حال بنهایت جزل و متین است ، و بیان مقصود در شاهنامه عاده بسادگی و بدون توجه بصنایع لفظی صورت می گیرد زیرا علو طبع و کمال مهارت گوینده بدرجه ییست که تصنع را مفلوب روانی و انسجام می کند و اگر هم شاعر گاه بصنایع لفظی توجه کرده باشد ، قدرت بیان و شیوایی و روانی آن خواننده را متوجه آن صنایع نمی نماید . قابل توجهست که فردوسی در عین سادگی و روانی کلام بانتخاب الفاظ فصیح و زیبا هم علاقه مند است و بهمین سبب سخنش در یک حال هم ساده است و هم منتخب ، هم روانست و هم حساب شده و دقیق ، چنانکه روانتر ازآن ننمی توان گفت و برگزیده تر از آن هم نمی توان آورد ، و چنین سخنی است که صفت « سهل ممتنع » بآن می دهند . بیهوده نیست که نظامی عروضی که خود مردی سخن شناس بود دربارة کلام استاد طوس گفته است : « الحق هیچ باقی نگذاشت و سخن را بآسمان علیین برد و در عذوبت بماء معین رسانید » و باز فرموده است : « من در عجم سخنی باین فصاحت نمی بینم و در بسیاری از سخن عرب هم .»

انتخاب شعر از کتابی که سراپا مقرون بفصاحت و زیباییست دشوار است . پس در اینجا بنقل « نامة رستم فرخزاد » اکتفا می شود که از میدان جنگ « قادسیه » به برادرش نوشته بود و مشتمل است بر توضیحات روشنی دربارة وضع سیاسی و اجتماعی و دینی ایران در آغاز قرن پنجم . مسلماً نظرها و افکار مؤلفان شاهنامة ابومنصوری در انتقاد از وضع آشفته یی که بر اثر تسلط تازیان و غلبة غلامان ترک و ترکزادان امارت جوی در پایان قرن چهارم پدید آمده بود ، در این سند بسیار بزرگ تاریخی مؤثر بوده است .

 

 

 

بیاورد صلاّب و اختر گرفت

 

ز روز بلا دست  بر سر گرفت

یکی نامه سوی برادر بدرد

 

نبشت و سخنها همه یاد کرد

نخست آفرین کرد بر کردگار

 

کزویست نیک و بد روزگار

دگر گفت کز گردش آسمان

 

پژوهنده مردم شود بدگمان

گنهکارتر در زمانه منم

 

از ایرا گرفتار اهریمنم

که این خانه از پادشاهی تهیست

 

نه هنگام پیروزی و فرهیست

ز چارم همی بنگرد آفتاب

 

بجنگ بزرگانش آید شتاب

ز بهرام و زهره است ما را گزند

 

نشاید گذشتن ز چرخ بلند

همان تیر و کیوان برابر شدست

 

عطارد ببرج دو پیکر شدست

چنین است و کاری بزرگست پیش

 

همی سیر گردد دل از جان خویش

همه بودنیها ببینم همی

 

وز آن خامشی برگزینم همی

چو آگاه گشتم ازین راز چرخ

 

که مارا ازو نیست جز رنج برخ

بایرانیان زار و گریان شدم

 

ز ساسانیان نیز بریان شدم

دریغ آن سر و تاج و اورنگ و تخت

 

دریغ آن بزرگی و آن فرّ و بخت

کزین پس شکست آید از تازیان

 

ستاره نگردد مگر بر زیان

بدین سالیان چارصد بگذرد

 

کزین تخنه گیتی کسی نسپرد

نداند کسی راز گردان سپهر

 

دگرگونه گشتست با ما بچهر

چو نامه بخوانی تو با مهتران

 

برانداز و بر ساز لشکر روان

همه گرد کن خواسته هر چه هست

 

پرستنده و جامه های نشست

همی  تاز  تا  آذرآبادگان

 

بجای  بزرگان   و   آزادگان

ز زابلستان گر ز ایران سپاه

 

هر آنکس که آیند زنهار خواه

بدار و بپوزش بیارای مهر

 

نگه کن بدین کارگردان سپهر

کزو شادمانیم و زو پر نهیب

 

زمانی فراز و زمانی نشیب

سخن هر چه گفتم بمادر بگوی

 

نبیند همانا مرا نیز روی

درودش ده از ما و بسیار پند

 

بدان تا نباشد بگیتی نژند

ور از من بدآگاهی آرد کسی

 

مباش اندرین کار غمگین بسی

چنان دان که اندر سرای سپنج

 

کسی کو نهد گنج با دسترنج

زگنج جهان رنج پیش آورد

 

از آن رنج او دیگری بر خورد

همیشه بیزدان ستایش کنید

 

جهان آفرین را نیایش کنید

که من با سپاهی بسختی درم

 

برنج و غم و شوربختی درم

رهایی نیابم سرانجام ازین

 

خوشا باد نوشین ازانزمین

چو گیتی شود تنگ بر شهریار

 

تو گنج و تن و جان گرامی مدار

کز آن تخمة نام دار ارجمند

 

نماندست جز شهریار بلند

نگهدار او را بروز و بشب

 

که تا چون بود کار من با عرب

ز کوشش مکن ایچ سستی بکار

 

بگیتی جز او نیست پرودگار

ز ساسانیان یادگارست و بس

 

کزین پس نبیند ازین تخمه کس

دریغ آن سر و تاج و آن مهر و داد

 

که خواهد شدن تخت شاهی بباد

تو بدرود باش و بی آزار باش

 

همیشه به پیش جهاندار باش

گر او را بد آید تو سر پیش اوی

 

بشمشیر بسپار و یاوه مگوی

چو با تخت منبر برابر شود

 

همه نام بوبکر و عمر شود

تبه گردد این رنجهای دراز

 

نشیبی درازست پیش فراز

نه تخت و نه دیهیم بینی نه شهر

 

ز اختر همه تازیان راست بهر

چو روز اندر آید روز دراز

 

شودشان سر از خواسته بی نیاز

بپوشند ازیشان گروهی سیاه

 

ز دیبا نهند از بر سر کلاه

نه تخت و نه تاج و نه زرینه کفش

 

نه گوهر نه افسر نه رخشان درفش

برنجد یکی دیرگی برخورد

 

بداد و به بخشش کسی ننگرد

شتابان همه روز و شب دیگرست

 

کمر بر میان و کلة بر سرست

ز پیمان بگردند و از راستی

 

گرامی شود کژی و کاستی

پیاده شود مردم رزمجوی

 

سوار آنکه لاف آرد و گفت و گوی

کشاورز جنگی شود بی هنر

 

نژاد و بزرگی نیاید ببر

رباید همی این از آن آن ازین

 

ز نفرین ندانند و با زآفرین

نهانی بتر ز آشکارا شود

 

دل مرمان سنگ خارا شود

بداندیش گردد پدر  بر  پسر

 

پسر همچنین بر پدر  چاره گر

شود بندة بی هنر شهریار

 

نژاد و بزرگی نیابد بکار

بگیتی نماند کسی را وفا

 

روان و زبانها شود پر جفا

از ایران و از ترک و از تازیان

 

نژادی پدید آید اندر میان

نه دهقان نه ترک و نه تازی بود

 

سخنها بکردار بازی بود

همه گنجها زیر دامن نهند

 

بکوشند و کوشش بدشمن دهند

چنان فاش گردد غم و رنج و شور

 

که رامش بهنگام بهرام گور

نه جشن و نه رامش نه گوهر نه نام

 

بکوشش ز هر گونه سازند دام

زیان کسان از پی سود خویش

 

بجویند و دین اندر آرند پیش

نباشد بهار از زمستان پدید

 

نیارند هنگام رامش نبید

به پیشی و بیشی ندارند هوش

 

خورش نان کشکین و پشمینه پوش

چو بسیار زین داستان بگذرد

 

کسی سوی آزادگان ننگرد

بریزند خون از پی خواسته

 

شود    روزگار  بد آراسته

دل من پر از خون شد و روی زرد

 

دهان خشک و لبها پر از باد سرد

که تا من شدم پهلوان از میان

 

چنین تیره شد بخت ساسانیان

چنین بی وفا گشت گردان سپهر

 

دژم گشت و از ما ببرید مهر

اگر نیزه بر کوه قارن زنم

 

گذاره  کنم  ز  آنکه رویین تنم

کنون تیر و پیکان آهن گذار

 

همی بر برهنه  نیاید  بکار

همان تیغ کان گردن پیل و شیر

 

فگندی بزخم اندر آورد زیر

نبرّد همی پوست بر تازیان

 

ز دانش زیان آمدم بر زیان

مرا کاشکی گر خرد نیستی

 

گر آگاهی روز بد نیستی

بزرگان که در قادسی با منند

 

درشتند و با تازیان دشمنند

گمانند کاین بیشه پر خون شود

 

ز دشمن زمین رود جیحون شود

ز راز سپهری کس آگاه نیست

 

ندانند کاین رنج کوتاه نیست

چو بر تخمه یی بگذرد  روزگار

 

چه سود آید از رنج و از کارزار

ترا  ای  برادر  تن  آباد  باد

 

دل  شاه  ایران  بتو  شاد  باد

نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)